تبليغاتX
شوکولات تلخ
این سرما رو از کجا آورده بود؟
سرمای وجودش از تک تک جملاتش میدوید زیر پوستم... کم کم یخ میزدم. حتی وقتی موضوع صحبتش گرم بود و حالو هوای قشنگی داشت... نیازی نبود به چشماش نگاه کنم. می دونستم اونا هم کلی به سرمازدگیم اضافه میکنه...

گه گاه فکر میکردم شاید این همه سرما از وجود خودم باشه... ولی نه ... من خوب میدونم خون گرم که میدوه زیر پوست و لپ آدم رو گلی میکنه و باعث میشه خجالت بکشی و نتونی حرف بزنی چیه...

وقتی که یه دوست مهربون تو چشمات نگاه میکنه و میخنده و نمیتونی نخندی ...

وقتی یکی داره با همه وجودش واست یه خاطره تعریف میکنه انگاری که تو تنها کسی هستی که اینو بهت میگه...

دستاش با کندی خاصی جابجا میشد... یه طمئنینه خاص که وادارت میکرد صحبت هاشو فراموش کنی و ببینی دستش کجا میشینه... هرچند که اغلب بعد از طی یه فاصله کوتاه ولی طولانی مدت برمیگشت سر جای اولش، اغلب زیر چونه!

مکث های بین جملاتش حوسمو پرت میکرد و چشام می رفت دنبال آدمای خیابون که هر کدوم تو فکر خودشون غرق بودن و بچه هایی که جلو ویترن مغازه ها مکث کرده بودن و یه دستشون داشت کنده میشد!

میدونستم دوست داره وقتی حرف میزنه محو صحبتش بشم... حق داشت. ولی من ذهن خیلی بازیگوشی دارم. واسه مجذوب کردن من باید سخنران خوبی بود.  زود خسته میشم...

انگار که میدونست خسته میشم. یا شاید نه... میزد به شوخی... خیلی گرم نمیشد... نه. بازم ذهنم میپرید.

ازم خسته میشد. حق داشت... حس میکردم از طبقه بالایی یخچال خونمون هم سرد ترم...

 آدما گه گاه اینجورین.


شناختن آدما رو دوس دارم. ولی عادت کردن بهشون بدون دوست داشتن اشتباهه....


+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 5:25 PM توسط خودم |