صدای خورد شدنشو شنیدم... حالا شدیدا احساس خالی بودن میکنم...
دیگه دلم آواز نمیخونه... زل میزنه به دور ها٬ جایی که خبری از هیچ چیزی نیست.
من مدتهاست که با کلمه ها غریبه شدم... اون چیزی که میشنوم کلمات نیستند... من لحن صدا٬ حالت نگاه٬ و گرمای خون زیر پوست رو میشنوم...
پس نمیشه کسی تا حدی با من صمیمی باشه و بتونه چیزی که براش مهمه رو ازم مخفی کنه.
نه. اونقدرها احمق نیستم...
میتونم پنهان کاریهای خونواده یا دوست ها رو نادیده بگیرم یا با یه لبخند تلخ از کنارش رد بشم...
ولی مطمئنا پنهان کاری شوالیه زندگیمو طاقت نمیارم...
تازه از صبح ساعت ۸ تا ۶ عصر هم حق نداری بری گلاب به رو!!
بساطیه ها...........
2. دفترچه خاطرات دانشجويي و غيره
3. غلط گير!
4. refresh حافظه دوستان
...
پ ن: این جا مونده بود: آژانس خصوصی بعضی ها!
میگن گلوش گیر کرده...
گفتم: نه.
جنگ شروع شد.
میترسم کم بیارم...
نمیدونم چرا هر وقت به کسی توجه نمیکنم و برام اهمیت نداره تبدیل میشه به...
روبروش نوشت شاگرد اول.
هنوز اول سال بود...ما خندیدیم.
شاگرد سوم هم نشد...
اواسط ترم اول بود که فکرش پر کشید...
عاشق شده بود.