تبليغاتX
شوکولات تلخ
آدمیان را با نگاهت مزه کن
 

جناب دکترکارگردان : فاتحه تئاتر خیلی وقته خونده شده.

من:خوب یعنی باید هیچ کاری نکرد؟ این جوری که آدم هم از بین میره!

جناب دکترکارگردان : شما به اگزیستانسیالیسم اعتقاد داری؟ فلسفه اصلی اگزیستانسیالیم میگه تو آزادی که انتخاب نکنی ولی وقتی انتخاب کردی مسئولی. مثلا تو آزادی که ازدواج نکنی. ولی وقتی ازدواج کردی در قبال همسرت مسئولی...

من:!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ ن : یعنی هیچ مثال دیگه ای دم دستش نبود؟!!

پ ن ۲: باید هیچ کاری نکرد؟=نبايد هيچ كاري كرد؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:13 AM توسط خودم |

دوستان رفتند و مستان میرسند...
 

هوس نیمکت امن و آروم ته کلاس رو کردم. تو دبیرستان...

سرمو بذارم رو میز و مقنعه رو  پهن کنم دور صورتم...

و اون هم نیمکتی همیشگی که شوخی وار و خشن بکوبه رو شونم و بگه: چته تو؟

و من فقط جواب بدم: هیچی. بیخیال.

و همین کافی باشه براش تا نه خودش کاری به کارم داشته باشه. نه اجازه بده بقیه بچه ها با دلسوزی های آزار دهنده بیان سراغم و دستاشونو حلقه کنن دورمو سعی کنن ازم حرف بکشن...!

محکم بشینه سر جاش و هر کی نزدیک شد و پرسید چی شده؟ بگه: هیچی خوابش میاد... یا بگه : سرش درد میکنه.... داره چرت میزنه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:15 PM توسط خودم |

زباله ها

 

ذهن هر آدمي يه زباله دوني بزرگ داره... بعضي خاطرات هيچ وقت به اين زباله دوني نميرن مگر اينكه ويروسي به اين زباله دوني بيفته كه عين سلولهاي سرطاني هي اين بخش رو گسترش بده...اونوقت آدم حتما آلزايمر گرفته.

ولي يه سري خاطره ها هست كه به هر حال جاشون تو اين زباله دونيه...حالا اين وسط يه سري آدم هم مثل من اين زباله دوني مغزشون نشتي داره. و باز هم بعضي مثل من هستن كه كرم مرور كردن خاطرات نشت كرده رو دارن.

و واي به روز اون كسي كه خاطرات بدي رو كه نشت كرده مرور كنه . چون خاطره اي كه 2 بار مرور شه ديگه سالها سمت زباله دوني نميره...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 PM توسط خودم |

خاموش باش، مرغک ِ دريايي!/بگذار در سکوت بماند شب/بگذار در سکوت بميرد شب/بگذار در سکوت سرآيد شب.
 

 

دلخوریها و غصه ها گاهی انقدر تلنبار میشه که فقط یه تلنگر کوچولو نیاز داره واسه سرریز شدن....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:15 PM توسط خودم |

یادت هست؟
بعد مدتها بود...اولین باری که تو نت صحبت میکردیم.

بعد سالها دوری حرفاش ونوع حرف زدنش برام جالب شد....خوب البته  منم عوض شدم.

اونوقتا برام سوال بود چرا اصرار داره دوست هاش حتما خوشگل و خوش هیکل باشن! همیشه فکر میکردم اگه دست خودش بود و دوستی مامانامون و هم محلی بودنمون نبود من جزو انتخاباش نبودم. ولی خودش میگفت تو هم یکی از دوستای خوشگلمی. از بچگی قانونمند و مودب صحبت میکرد. شیطون بود و خوشگل. ولی قدر خودشو نمیدونست...حتی دیده بودم که با پسرهایی کل کل میکرد که ما ترجیح میدادیم از ۶ متریشونم رد نشیم.

با اونا که صحبت میکرد تنها زمانی بود که از حریم ادب خارج میشد...

ازش پرسیده بودم... گفته بود اینا سرگرمین!

مامانش یکی از عزیز ترین معلم هام بود و باباش هم.

باباش وقتی میخواست یه چیزی رو خیلی با تاکید بگه صورتشو میاورد ۲ سانتیمون... عادت کرده بودیم. میدونستیم خصلتشه. با بچه های خودشم اینجوری بود.

حالا سالهاس که هر از گاه مامانو باباشو میبینم. هر بار ذوق میکنم. ولی خودش ...

خوب ما تو یه شهریم ولی اندازه همه شهرای ایران از هم فاصله گرفتیم...شاید اون زمان به هم تحمیل شده بودیم... شاید زندگی سخته!!

دیگه خبری از دوستای خوشگلش نیس... فقط خواهرش و یکی از دوستای قدیمی که قیافه معمولی داشت همچنان باهاشن... میگه ما که نزدیک همیم بیا ببینمت دیگه... دلم میخواد ببینمش.واسه چندمین بار میدونم که یادمون میره باز...

هنوز خوشگله... هنوز دورو برش پره از پسر های خوشتیپ.

به من میگه تو همیشه تو این زمینه کند بودی. میخندم. حق داره.

برق خونده ولی شده گرافیست... میگم پس بلاخره افتادی تو مسیر.

 میگه: باد ما را با خود خواهد برد...

یاد زمانی میفتم که سر کلاس ریاضی شلوغ کرده بودم ولی وقتی معلم برگشته بود فکر کرده بود اونه. ولی چیزی نمیگم.( همیشه بخاطر شیطونیش گناه دیگران به گردنش بود)

یاد سرویس مدرسمون میفتم و سوزن سرمی که با خودش آورده بود و به شونه رانندمون فرو میکرد!

یاد کلاس خصوصی علوم میفتم و معلم هیزمون...

از هیچ کدوم حرفی نمیزنم...

موکولش میکنم به دیداری که شاید...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:59 PM توسط خودم |

بشمار1 ، بشمار 2، بشمار3
صورت مسئله رو پاک کرد...!

شاید منم به خودم زحمت حل کردن ندم. صورت اون یکی مسئله رو پاک کنم...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:34 PM توسط خودم |

پووووف... گندت بزنن دلخوشی
تموم شد... یخ کردم...  دوباره یه چند وقتی میرم تو تعلیق تا ببینم کی یه چالش جدید تو زندگیم درست میشه...

فعلا روزمرگی ذهن رو بچسب ...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:42 PM توسط خودم |

شیرینی ازدواج
آقای بیروح مدام از این ور به اون ور میپرید... بدون آهنگ میرقصید!  برا اولین بار اسم منو با (دابل یای )صمیمیت خطاب کرد!  چشاش برق میزد...  فکر نمیکردم ازدواج رو این آدم انقدر تاثیر بذاره که من مجبور شم کم کم به این فکر باشم که یه اسم جدید براش انتخاب کنم!
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 AM توسط خودم |

نه ، من کم نمیارم...
ندید بدید وقتی بدید...حالا مگه جنگه؟ یه چی تو مایه های مبارزات چریکی.

نخوابیدن هم باحاله ها... بقول دوسته الکل خون آدم میزنه بالا... بازم بد مستی کردی؟ نه فتوشاپم قاطی کرده بود!

pc به فلان رفته... چرا نمیتونی زمان بدی؟ ۲ ساعت دیگه. نه شایدم ۴ ساعت...من نمیدونم! تو رو خدا ببخشید!

کار خودته... من که میگم مبارزست...حالا اگه نکشیدی چی؟   نه من کم نمیارم!

۲ شبه دارم فکر میکنم دودلک و خانوم ماهی اگه جا من بودن چه شکلی میشد. ریسک پذیری!

شایدم مرگ پذیری...

حالا شیر پسته رو بچسب. تو نترکیدی؟ نه این ناهارمه...

هی آقای محبت قیافتو اونجوری نکن که یعنی تو میتونی... بعضی وقتا دلم میخواد نتونم!

نه ، مـن کـــــــــــــم نمیـــــــــارم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:3 PM توسط خودم |