تبليغاتX
شوکولات تلخ
نوروز، عیدی بزرگ، بهانه ای شیرین

بیخود نیس که عاشق این ملتم. با کوچکترین بهونه ای شاد میشن. هیچ جور نمیشه خنده و شادی رو ازشون گرفت. امروز شهر زنده بود. همه انگار دست به دست هم داده بودن واسه شاد بودن.  از دست فروش کنار خیابون گرفته تا اون افسری که سرشو برمیگردوند تا خلاف فلان راننده رو نبینه...

منم بی بهونه از دیدن این همه جنب و جوش و خنده شاد بودم . امروز اصلا دلم نمیخواست زود بیام خونه. حتی با اینکه بابت این تاخیر مجبور شدم از سبزی پلو با ماهی امشب بگذرم و موکولش کنم به فردا. آخه مامان حسابی خسته شده بودن...

کلی هم خندیدیم بخصوص به اونایی که داشتن از دستفروش ها لباس زیر میخریدن!

مامان بنده هم البته کم از بقیه نداشتن ولی هر جا که فروشنده نزدیک بود راضیشون کنه به خرید. من یه ایرادی رو جنس میذاشتم و وقتی از مغازه بیرون میومدیم میگفتم: نیاوردمتون خرید که.آوردمتون تماشای خرید!

 

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:15 PM توسط خودم |

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی...
بوی بهم خوردن برنامه مسافرت عید،

بوی دود ترقه های ۴شنبه سوری،

 بوی گرونی،

 بوی دلتنگی...

به هر حال با اینا هم میشه یه جورایی زمستونو سر کرد!! و حتی بعضی وقتها خیلی هم امیدوار بود...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:28 PM توسط خودم |

 

"آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت 
 
 وان نفسی که بی خودی یار چه کار آیدت"


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 9:52 PM توسط خودم |

بازی اونا!
وقتی مجبور میشی به بازیی تن بدی که نه دوستش داری نه بهش اعتقاد داری٬این بازی٬بازی تو نیست.

پس حق تقلب و زیر پا گذاشتن قوانین بازی رو از خودت نگیر!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:29 PM توسط خودم |

      -بهونه گیر شده. هر چی رو نمیخواد بخوره میگه داغه. به مامانش رفته.

  • یعنی مامانشم هر چی رو نمیخواد بخوره میگه داغه؟

     - ( چند لحظه مکث) نه میگه سرده!!

           

       پ ن: باز من حرفمو نجویده زدم!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:38 PM توسط خودم |

یه روز شاد و بی دغدغه
به قول یه عزیزی غم زیاده طلبه. نباید بهش رو داد....

دیشب ساعت ۱.۵ بعد از نیمه شب تصمیم گرفتم دخلشو بیارم... امروز واقعا بهم خوش گذشت. اتفاق خاصی هم نیفتاد. فقط من خوش اخلاق بودم. در نتیجه پاچه نگرفتم. ویراژ عصبی ندادم. اعصاب دوسته رو تو هاون نکوبیدم! به هر دومون هم خوش گذشت( جرات داری بگو بم خوش نگذشت. با تواما دوسته)

در عرض ۲ ساعت هم ۵ تا پاکت خرید تو دستمون بود. خوش خریدی هم کلی نعمته ها...

 الانم کلی خوش به حالمه.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:15 PM توسط خودم |

" انتظار خبری نیست مرا. نه ز یاری نه ز دیَار و دیاری..."
تکلیفم رو با آدمای دورو برم نمیدونم.

      مثل اینکه من هیچ وقت قرار نیست تعیین کننده باشم.

          بعضی وقتا انرژی روحی کم میارم واسه هضم کردن این همه...

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:22 AM توسط خودم |

واسه دلم
چند روزیه زمزمه روزانه ام این شده:

                 بزک نمیر بهار میاد             کمبزه با خیار میاد

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:10 AM توسط خودم |

باز بی موقع چپه شدم
کلا ۵ روز واسه تحویل ۳ تا طرح پر کار وقت داشته باشی... اونوقت همون شب قبلش تب و لرز شدید... خوب معلومه که کل امروز تو رختخواب گذشت... خدا این ۴ روز باقیمونده رو به خیر بگذرونه...

پ ن :فکر کنم دوباره افتادم رو دور سرماخوردگی.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 6:17 PM توسط خودم |

happy ending البته از نوع حاتمی کیایی
تنها برنامه تلوزیونی که این مدت میدیدم و واسه دیدنش خودمو به در و دیوار میکوبیدم سریال حلقه سبز بود .که تموم شد. و من ایمان آوردم... البته منظورم به قدرت و خلاقیت جناب حاتمی کیاست...

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:2 PM توسط خودم |

...
بعضی آدما از بس کم حرفن به سختی میشه شناختشون. و بعضی از بس که پر حرفن.
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:19 AM توسط خودم |

رمانتیک یا اکشن؟!
امروز من و دودلک به این نتیجه رسیدیم که از آخرین باری که خانوم ماهی رو دیدیم به شدت خشن شده! آخه همه اشیا پشت مغازه رو آلت قتاله تصور میکرد!

من: دیشب فیلم اکشن دیدی؟

خانوم ماهی: نه

دودلک:فیلم ترسناک؟

 خانوم ماهی: نه. یه فیلم خیلی رمانتیک دیدم...

من: آها !!!

پ ن: دیدن فیلم های رمانتیک حاد برای افراد مجرد به هیچ عنوان توصیه نمیشود. میبینین که ممکنه نتیجه اش خیلی غرو قاطی باشه!

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:8 AM توسط خودم |

دیالوگ های دوستانه پیامکی! 1
دوسته:برنامه امروزت چیه؟

من: آواز میخونم. بزغاله هوا میکنم. شطرنج دریایی بازی میکنم! ... و غیرو!!

دوسته:حالت خوبه ها...

من: شاهدم برعکس. حالا راستشو بگو ببینم چه برنامه ای ریختی برام؟

دوسته: هیچی دیشب مشروب خوردی؟

من: نه ولی یه تن عرق کردم ! پس الان آب بدنم کم شده الکل خونم زده بالا! حالا راستشو بگو چه برنامه ای ریختی؟

دوسته: به خدا هیچی....

پ ن: فکر کنم از میزان الکل خون ترسید....

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:51 PM توسط خودم |