تبليغاتX
شوکولات تلخ
بووق
بعد از این همه سال دوستی بعضی از دوستای قدیمی من در مورد یه سری کارهام ازم سوالهایی میکنن یا توضیحاتی میخوان که اگه یه کم فکر کنن متوجه میشن که جوابی که به اون سوال میدم رو  همون لحظه از خودم ساختم...یعنی واقعا هنوز منو نشناختن؟!!!

-بووق سبز

* حالا سبزش یعنی چی؟

ـ یعنی بوقش بی صداست.آلودگی صوتی نداره. به محیط زیست صدمه نمیزنه. گرین دیزاین شده است!!!!!!!!!

 

اینم دیالوگ با اون دوستی که منو خوب شناخته:

-بوق سبز

*سردرد صورتی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:16 PM توسط خودم |

ولنتاین مبارک
بعضی روزا هست که آدم تنهاییشو بیشتر حس میکنه...

حتی اگه خیلی بهش خوش بگذره و اصلا هم تنها نباشه...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:2 AM توسط خودم |

تعطیلات 10 روزه خود را چگونه گذراندید؟

 الف:با خواندن کتاب ابله نوشته داستایوفسکیx

ب:جلوی تلویزیون( فقط کانال بومرنگ)x

ج:از تعمیرگاه به تعمیرگاهx

د: هر سه مورد صحیح می باشد.x

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 2:2 PM توسط خودم |

گر صبر کنی ز غوره هر کوفتی ممکنه بسازد...
قبلن ها دنبال یه بهونه واسه زندگی کردن میگشتم...

حالا دنبال ۱۰۰ تا بهونه واسه در رفتن از چیزایی که زندگی به عوض اون یه بهونه تو دامنم گذاشته...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:30 AM توسط خودم |

یه چیزی تو مایه های وجدان
نمیدونم چیه...یه چیزیه تو مایه های وجدان... ولی خیلی فرق داره. مثلا خیلی سیاستمدار تر از وجدانه. یا مواقع تنهایی زیاد آفتابی نمیشه.درست برعکس وجدان. ممکنه وجدان داشته باشی ولی اینو نداشته باشی یا برعکس...

به هر حال وجودش خیلی لازم میشه بخصوص وقتی که وجدانت خوب کار کنه... انگاری یه جورایی ظاهر رفتار آدم رو کنترل میکنه...

لعنتی امروز خواب موند. من در عرض ۲ دقیقه انفجار به بار آوردم. الان هم خودش هم وجدان لعنتی دارن لگد میزنن.

هرچی میگم بابا خوب حواس خودت نبود من چه کنم...فکر کنم گوش نداره....میزنه...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:49 PM توسط خودم |

از علایق موسیقیایی این روزها

Ville Valo feat Natalia Avelon - Summer wine lyrics


Strawberries cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things

I walked in town on silver spurs that jingled too
A song that I had only sang to just a few
She saw my silver spurs and said let pass some time
And I will give to you summer wine

Oohh-oh summer wine

Strawberries cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and help me pass the time
And I will give to you summer wine

Oohh-oh summer wine

My eyes grew heavy and my lips they could not speak
I tried to get up but I couldn't find my feet
She reassured me with an unfamilliar line
And then she gave to me more summer wine

Oohh-oh summer wine

Strawberries cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off your silver spurs and help me pass the time
And I will give to you summer wine

Oohh-oh summer wine

When I woke up the sun was shining in my eyes
My silver spurs were gone my head felt twice its size
She took my silver spurs a dollar and a dime
And left me cravin' for more summer wine

Oohh-oh summer wine

Strawberries cherries and an angel's kiss in spring
My summer wine is really made from all these things
Take off those silver spurs and help me pass the time
And I will give to you my summer wine

Oohh-oh summer wïne

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:49 PM توسط خودم |

ایشالا به زودی خانوم چاقه و آقای بیروح ازدواج میشن.. آقای بیروح از وقتی پای خانوم چاقه به زندگیش وا شده به نظرم یه کم با روح شده!!! بعضی وقتها میشه بعضی حالتها رو تو چهرش تشخیص داد!

خانوم چاقه رو دوس دارم. با اون صورت ناز و مهربون. چاقیش هم یه جورایی نمک قضیه است. متفاوتش کرده...

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:50 PM توسط خودم |

افرا
بلاخره افرا رو هم رفتیم دیدیم. خوب با مجلس شبیه قیاسش نمیکنم چون کم میاره...ولی کار خیلی خوبی بود. آخرشم بقول رفیق شفیق رید به هممون جناب بیضایی با اون قسمت اضافی(یه چیزی تو مایه های فیلم فارسی) که به تئاتر اضافه کرد و به ریش هممون خندید.

شکی نیست تو این که بازی مرضیه برومند رو به مژده شمسایی ترجیح میدم...و این آقاهه که اسمش الان یادم رفته و نقش شازده کوچیک رو بازی میکرد واقعا دوست دارم.

بگذریم... یه جا اوایل داستان یه جمله بین جناب سروان و آقای ارزیاب ردو بدل میشه که بدجوری درددل منه...

ارزیاب  به جناب سروان: من و شما آدمهای خیلی خوبی هستیم. ولی کاش به جای این خوب بودن یه کم خاصیت داشتیم.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:19 PM توسط خودم |

بلوغ بی مرز
خودمو زده بودم به خواب. دستشو گذاشته بود کنار چونم و انگشتاشو آروم رو لبام حرکت می داد. گوشه چشممو وا کردم که ببینم در چه حاله... نگاهش خیره و بالغ بود... یه کم هم اخم داشت.

تا چند لحظه قبل همه نوع ترفندی رو امتحان کرده بود که من نخوابم. از شیرین زبونی گرفته تا پرسیدن سوال های تکراری!

حالا اینجوری خیره و آروم لب منو وارسی میکرد تا خوابش برد... منم خوابیدم.

چند ساعت بعد صدای عمو سیبیلو رو شنیدم:واسه پسرمون عروس خوبی انتخاب کردیم. ببین چه راحت خوابوندش.

خانوم مهربون: آره خیلی حوصله سرو کله زدن با بچه هارو داره...

به پسر ۲ ساله خانوم مهربون نگاه کردم. یاد اون نگاه مردونه افتادم.خندم گرفت.

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:17 AM توسط خودم |

داریم عوض میشیم...
نمیگم شیطونی نمیکرد.ولی به شدت حجب و حیا داشت.بعد مدتها دوستی فهمیده بودم سال قبل bf داشته و من از یه غریبه شنیدم. تازه من جزو معدود افرادی بودم که محرم حساب میشدم. بهش گفتم باید برام تعریف کنی. قسمم داد که دیگه سوال نکنم.

هر دومون تو شهر تهران دانشجو شدیم... دیگه حق دونستن پیدا کرده بودم...اینکه از کی خوشش میاد. کی بهش پیشنهاد دوستی داده... می بردتم دانشگاهش. سوژه هارو نشونم میداد و ازم نظر میخواست. بعد دانشگاه تموم شد. مجرد بود فقط سال آخر نفهمیدم چرا با یکی دوست شد که هیچ علاقه ای بهش نداشت. گفتم نمیفهممت ولی پسر خوبیه ظاهرا...

رفت سر کار دوستیشو دقیقا وقتی طرف خواست باهاش ازدواج کنه بهم زد. گفتم نمیفهمم چرا؟ گفت بدرد هم نمیخوردیم(  جوابهاش همیشه در همین حده!)

دیگه کم همو میبینیم شاید سالی یه بار... درگیر زندگی شدیم شاید.

امشب تلفنی صحبت میکردیم...

.....

دوست متفاوتم: راستی خبر مبری نیست؟

من: نه بابا من هنوز همون م مجردیم که بودم.

دوست متفاوتم: بچه ها چی؟

من:فلانی ازدواج کرده...بقیه همچنان کوزه به دستن! بعضیا مجرد خاک بر سرن مثل من. بعضی ها هم بوی فرند دارن!

دوست متفاوتم: مثل من(بعد آروم طوری که کسی تو خونه صداشو نشنوه) الان سه تان. بعضی وقتا میشن ۲ تا بعد دوباره میشن ۳ تا!

من: من تورو نمیفهممت... اصلا چطوری میتونی هندل کنی؟!

دوست متفاوتم: خوب خیلی سخته

من: منظورم البته ذهنت بود نه وقتت!

.........................................................

خیلی دوسش دارم ولی نمیفهممش... واقعا دیگه نمیفهممش. شاید واسه همین روز به روز داریم دور تر میشیم. گاهی دلم واسه اون سرخ شدن هاش وقتی حرف بدی از دهن کسی در میومد تنگ میشه. یا اون روز که اومدم بغلش کنم و اشتباهی دستم گره خورد دور سینش و از زور خجالت نمیتونس حرف بزنه. من بی حیا هم هرهر میخندیدم میگفتم اونی که باید خجالت بکشه منم تو چرا این رنگی شدی؟!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:32 PM توسط خودم |