تبليغاتX
شوکولات تلخ
همیشه از من به عنوان یه بی معرفت یاد کن! شاید آروم بگیرم...
سرم شدید درد میکنه...حالت تهوع گرفتم... از خودم متنفرم...هر بار به این موضوع فکر میکنم سردرد میگیرم. چرا من باید مجبور باشم یه دوست رو تا این حد برنجونم؟!!!!!!

حالم داره از خودم و قواعد این دنیای آشغال بهم میخوره...

این چه قانونیه که یه آدم باید برای صدمه ندیدن صدمه بزنه...

من اینجوری بزرگ شدن رو نمیخواااااااااااااااااااااااااااااااااااام.....نمیخوااااااااااااااااام....

یعنی انقدر ؟....انقدر که واسه صدمه نزدن بیشتر خودمو توجیه هم نکنم؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:46 AM توسط خودم |

درجه محبوبیت و درجه حرارت سنج تب!
 

طرف میره تدریس خصوصی مامان شاگردش درجه میاره تب آق معلم رو اندازه بگیره!!! بعدشم لابد لیمو آب گرفته براش!!!

این رفقای ما خداییش عجب موجوداتین ها.......

حالا حالش بد بود نتونستم تو روش بخندم ولی گوشی رو که قطع کردم کلی خندیدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 6:45 PM توسط خودم |

دنیای وارونه
 

آخ که چه شیرینه دنیا وقتی میشی تکیه گاه اونی که یه زمانی تکیه گاه وتیمارگرت بود. آخ که چه حس فوق العاده ایه وقتی شبا باید پاشی به کسی سر بزنی که یه موقعی با لالا ایهاش میخوابوندت....

امروز کلی از ۲ سالگیم برام تعریف کرد. عجیبه که بین این همه نوه بچگی منو بیشتر از همه یادشه...

نمیدونم چقد دوسش دارم؟ ولی میدونم که محبت کردن بهشو خیلی دوس دارم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:33 PM توسط خودم |

گفتم که من ننالم......گفتا دگر نتانی!
 

این همه جون میکنم همین ۲زار ۱۰ شاهی که قراره گیرم بیاد رو هم ۲ ماه ۲ ماه اونم علی الحساب میدن. تازه شانسه میگه امروز بد اخلاق بودم والا عمرا چک رو واسه امروز مینوشتن...

جدا هم خسته ام... چرا درآمد من با مقدار کاری که انجام میدم همخونی نداره؟ ها؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 5:29 PM توسط خودم |

آقای محبت
 

مهم نیست چه نسبتی با هم داریم...چقدر همدیگرو می شناسیم... از کی با هم آشنا شدیم...

مهم اینه که من یه دوست خوب دارم که مطمئنم هر وقت دلم بگیره حاضره یک ساعت تمام برام نقاشی بکشه.

حتی با وجود اینکه ۲۰ دلار جریمه داره حاضره آقای راننده نقاشیش پوست تخمه از شیشه ماشینش بیرون بریزه...

و از اون مهمتر... بلده شتر بکشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 0:20 AM توسط خودم |

در کلاس های ما ثبت نام کنید ،روشنفکر شوید، سپس ازدواج کنید!
 

از هر کلاس٬اجتماع و یا جلسات نمی دونم فلان شناسی یا بهمان درمانی که نتیجه اش این بشه که همه اعضاء اون گروه با یه سری جمله و اصطلاح مشخص فکر کنن و حرف بزنن و هر موضوعی که براشون پیش بیاد سریعآ به یک جمله همیشگی استاد یا سخنگوی اون جلسات مربوطش کنن و بعد از اون لبخند های حکیمانه تحویل آدم بدن متنفّـــــــــــــــــــــــرم.

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:35 PM توسط خودم |

جدیدا زیاد عر میزنم
...سردرد های بعدش واقعا اذیت میکنه.

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:6 AM توسط خودم |

چت خانوادگی...

دختر خاله : چرا  president تون انقد بد لباس می پوشه؟

من: یا مشاور هنری نداره. یا مشاور هنریش با سهمیه دانشگاه قبول شده.

د: یعنی چی با سهمیه...؟

م: هیچی عزیزم بیخیال.( اینجا یاد اون جُک کُپون گوشت افتادم)

د: ببین م کاراتونو درست کنین پاشین بیاین اینجا دیگه. ایران اصلا امن نیست.

م: خوشمله من نمیدونم چمه ولی راستش بدجوری این خراب شده رو دوس دارم.

د: منم دوس دارمش. ولی همش میترسم جنگ بشه. نمیدونم شما چرا با این همه اتفاق اصلا نمی ترسین.

م: ما ایرانیا هممون یه جورایی کرگدنیم آخه.

د: ؟

م: هیچی عزیزم! بیخیال.  راستی خاله حالش چطوره. دلم تنگ شده...

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 5:8 PM توسط خودم |