تبليغاتX
شوکولات تلخ
بارون بارونه ،زمینا تر میشه...
 

زیر بارون که میرم سردم میشه. ذوق میکنم. دیر به کارام میرسم. مالیخولیا میشم. میلرزم. هی میخندم. سردرد می گیرم. مریض میشم. زیر لب آواز میخونم.  

انگاری همه حس هام خیس میخورن و آشکار میشن...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:53 PM توسط خودم |

رگتایم
"...یک ساعت بعد برادر کوچکه در قطار حمل شیر میان دو واگن ایستاده بود و به نیوروشل می رفت.فکر کرد که خودش را زیر چرخ های قطار بیاندازد. به آهنگ منظم تلق تلق چرخ ها گوش داد٬که مثل دست چپ نوازنده رگتایم ضرب گرفته بود. مالش و کوبش فلز روی فلز در محل اتصال واگون ها مثل دست راست بود.این رگتایم خودکشی بود..."

و یه تشکر نخ سوز  از مرد بزرگ اتاق321 بابت انتقال این همه بار فرهنگی.  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 9:57 PM توسط خودم |

دوست داشتنی ها...
 

کلمه ها راستگو نیستند...

عیبی نداره... چشم ها کار خودشون رو خوب بلدند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:22 PM توسط خودم |

...
دارم سه روز میرم شمال استراحت.... کار تعطیل.

تو این سه روز دخل رگتایم رو هم میارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:23 PM توسط خودم |

شمشیرتو غلاف کن...
 

همیشه واسه کسی دست تکون بده که دورش خلوته...

اونایی که دوروبرشون شلوغه نیاز به محبت ندارن. نیاز به تحسین دارن!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:44 AM توسط خودم |

وقتی پاییز میشه دلم نمیگیره...
فقط خوابم می گیره...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:36 PM توسط خودم |

being alone or becoming alone
مساله این است!

" ....هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

                                       همه آرزویم. اما،چه کنم که بسته پایم..."

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:22 PM توسط خودم |

و بدینگونه خوابهای سوررئال بنده!

دیشب یه خواب عجیب دیدم... مینویسم که یادم بمونه!

 

دیدم  ما یه گروهیم که تو 3 طبقه زندگی میکنیم...3 طبقه معلق تو فضا. نه فضا مثل آسمون ها .مثل فضای بین کهکشان. سیاه!

سقف هر طبقه، طبقه بالاتر بود و طبقه 3 سقف نداشت! طبقه اول مال مردم عادی بود که اطلاعاتشون در حد نخود بود مثلا! کفش سنگ بود . طبقه دوم مال دانشجو ها و شعرا و ادیب ها بود.کفپوشش فقط قالیچه های بهم چسبیده بود.هیچ کف دیگه ای وجود نداشت! من تو این طبقه بودم. دانشجو بودم و شاعر!!!!( خودمم متعجبم والا)

طبقه 3 که آخرین طبقه بود فقط مال 2 گروه بود. فلاسفه و پزشک ها! و دانشجو های این 2 رشته.

 

کل فضای این 3 طبقه حال و هوای درس و دانشگاه رو داشت. و من مدام میخواستم به یه بهانه طبقه 3 رو ببینم ولی مجاز نبودیم. طبقه اول میتونستیم بریم. ولی اونایی که طبقه اول بودن هم مجاز نبودن بیان طبقه ما.

یه بار طبقه اول بودم داشتم سوار آسانسور میشدم که برگردم طبقه خودمون همراهم یه دانشجوی پزشکی سوار شد.(یه دختر مو طلایی). من گفتم طبقه 2 باید پیاده شم. اون خندید و گفت: حالا یه سر بیا اونورا!

طبقه 2 رو رد کردیم ..با سرعت.. برا اولین بار فضای سیاه بالا سرمون رو کامل میدیدم. آسانسور توقف نکرد شتاب گرفت. من ترسیدم.قلبم اذیت میشد. گفتم چرا به هیچی بند نیست ؟کجا میره؟ بازم خندید.گفت: میره تا یه فاصله ای. بعد از شتاب میفته و ما برمیگردیم طبقه 3.  تو همین فاصله آسانسور از شتاب افتاد.قلبم درد گرفت.به سمت پایین شتاب گرفت. گفتم اینجوری بخوریم زمین که له میشیم! بازم خندید لعنتی.

وقتی رسید طبقه 3 به آروم ترین شکل ممکن وایساد. نمیفهمیدم چطوری. توضیحتی داد بهم که یادم نیس.

چیز خاصی هم از اونجا یادم نمونده جز اینکه اونا اتاق مجزا داشتن!

خلاصه تصمیم گرفتم برگردم. ولی همه چی تو طبقه 2 بهم ریخته بود. همه جاهاشونو گم کرده بودن. قالیچه ها داش تبدیل به تار و پود میشد... من میدویدم یهو متوجه شدم طبقه 2 داره میچرخه...داشت زیر طبقه 3 بسرعت طوری میچرخید که فضا هر از گاه معلوم میشد...قالیچه های معلق تو فضاکه تنها کفی طبقه بودن بالا و پایین میرفتن...بعد من گیج شدم...فقط یه جوجه میدیدم که داشتن با یه پوشش پلاستیک مانند می پوشوندنش.. بعد آروم تر شدم. دیدم دارن دونه دونه پلاستیک های روی بدن جوجه رو بر میدارن...خوشحال بودن! بعد یهو متوجه شدم که هستم! یه جای دیگه! انگار به خودم نگاه میکردم. خودم یه مرد بودم! حول و حوش 35-40 ساله با پیشونی بلند .نسبتا بور.و کمی کچل. طبقه 3 بودم! فیلسوف بودم! اینبار طبقه 3 آسمون داشت.دریا داست. من در حال ماهیگیری بودم... خیلی آروم بودم!

 

 

 پ.ن1: تو خوابهای من خیلی وقتها هیجان شدید با آسانسوری تداعی میشه که از سقف میزنه بیرون و همه گیر و واگیراش رها میشه.میره بالا با شتاب و بعد میخواد سقوط کنه...تو خواب اون حسی رو دارم که تو شهر بازی سوار کشتی صبا میشیم! قلبه میخواد بترکه!

 

پ.ن2:من کلا علاقه چندانی به نژاد بلوند ندارم. ولی تو خواب زیاد آدمای بلوند می بینم!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 10:13 AM توسط خودم |

راز(همون تعالیم عرفان و دین خودمون. مثلا کشف جدید غربیا!!!)
حالا هی نشستیم فیلم راز رو نقد و بررسی میکنیم... و چه نظراتی....

شیوا میگه مشکل اینجاس که ما ایرانیا  یه جورایی اشباع شده ایم. واسه همین تو جو و هیجان فیلم قرار نمیگیریم. یارو هرچی میگه میگیم خوب اینارو که مام میدونیم کشفتون چیه؟ این راز که میگین چیه؟

منم میگم بابا همه حرفاشون درست ولی مشکل تک نگری مدیتیشن قضیه است... یارو میگه به هیچ عنوان به غم اجازه ورود نده وقتی اومد بپر یه موسیقی شاد بذار تا بهش فک نکنی... من میگم وقتی خواهره زنگ میزنه گریه میکنه.۲ساعت هم میخواد درد دل کنه من گوشی رو قطع کنم بپرم یه موسیقی شاد گوش کنم؟... میدونی  همه اینا که میگن درست...ولی آنچنان روحیه دورو بریامون داغونه که بخوای نخوای غم و بدهکاری و بدبختی همه طرفتو گرفته... ما هم که مثل اون اروپایی خوشکلا نمیتونیم چشممونو رو غم همسایه هه هم ببندیم چه رسد به خونواده...یکی گفت باید به همه یا داد مدیتیت کنن... گفتم چقدر قشنگ میشه اگه پا تلفن وسط گریه های خواهره یا درد دل فلان دوسته برگردم بگم :ببین برو فلان فیلم رو بگیر ببین . خوب کاری نداری ؟من باید برم جواد یساری!!  گوش کنم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:46 PM توسط خودم |

جمالت معجز حسنست لیکن......... حدیث غمزه ات سحر مبینست
هیچ چیز شیرین تر از این نیست که شب وقتی میرم سمت کمد دیواری اتاقم از گوشه پرده کشیده شده چشمم به ماه روشن  بیفته... پر میشم از همه حس های خوبی که نمیدونم از کجا میان....
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:19 PM توسط خودم |

زن و نظریه داروین!
من ۲ تا دوست قدیمی دارم که دست روزگار ما رو با هم همکار کرده. این ۲ نفر اعتقاد دارن که خدا مرد رو آفرید و زن بر اساس نظریه داروین به وجود اومده..!

و همه خانومها رو با توجه به جایگاه و شکلشون پرنده می بینن. حالا از مرغ عشق گرفته تا امثال بنده که گنجیشک نامیده میشیم!!  و البته مشاهده شده که بعضی ها هم شترمرغ نام گرفتن !!

من هم عین یه بانوی محترم به جای مخالفت به اعتقادشون احترام گذاشتم و در عوض الان مدتهاست که حسابی از این نظریه پردازی سوءاستفاده می کنم.

مثلا هر وقت یه اشتباهی تو کار میکنم و با اعتراض مواجه میشم میگم: آخه از یه پرنده داروینی چه انتظاری دارین؟! من هنوز تا تکاملم کلی فاصله است...

اونوقته که حس میکنم آقایون از بیان نظریشون به شدت پشیمونن!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:19 PM توسط خودم |

سه تار...وسوسه...نیاز...شایدم فرار...
بعضی مسائل هست که با۴= ۲×۲ تا کردن قابل حل نیست.

بعضی چیزا رو نمیشه با منطق ریاضی سنجید.

باید بذاری حست کار خودشو بکنه...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 3:1 PM توسط خودم |