زیر بارون که میرم سردم میشه. ذوق میکنم. دیر به کارام میرسم. مالیخولیا میشم. میلرزم. هی میخندم. سردرد می گیرم. مریض میشم. زیر لب آواز میخونم.
انگاری همه حس هام خیس میخورن و آشکار میشن...
و یه تشکر نخ سوز از مرد بزرگ اتاق321 بابت انتقال این همه بار فرهنگی.
کلمه ها راستگو نیستند...
عیبی نداره... چشم ها کار خودشون رو خوب بلدند.
تو این سه روز دخل رگتایم رو هم میارم...
همیشه واسه کسی دست تکون بده که دورش خلوته...
اونایی که دوروبرشون شلوغه نیاز به محبت ندارن. نیاز به تحسین دارن!!!
" ....هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم. اما،چه کنم که بسته پایم..."
دیشب یه خواب عجیب دیدم... مینویسم که یادم بمونه!
دیدم ما یه گروهیم که تو 3 طبقه زندگی میکنیم...3 طبقه معلق تو فضا. نه فضا مثل آسمون ها .مثل فضای بین کهکشان. سیاه!
سقف هر طبقه، طبقه بالاتر بود و طبقه 3 سقف نداشت! طبقه اول مال مردم عادی بود که اطلاعاتشون در حد نخود بود مثلا! کفش سنگ بود . طبقه دوم مال دانشجو ها و شعرا و ادیب ها بود.کفپوشش فقط قالیچه های بهم چسبیده بود.هیچ کف دیگه ای وجود نداشت! من تو این طبقه بودم. دانشجو بودم و شاعر!!!!( خودمم متعجبم والا)
طبقه 3 که آخرین طبقه بود فقط مال 2 گروه بود. فلاسفه و پزشک ها! و دانشجو های این 2 رشته.
کل فضای این 3 طبقه حال و هوای درس و دانشگاه رو داشت. و من مدام میخواستم به یه بهانه طبقه 3 رو ببینم ولی مجاز نبودیم. طبقه اول میتونستیم بریم. ولی اونایی که طبقه اول بودن هم مجاز نبودن بیان طبقه ما.
یه بار طبقه اول بودم داشتم سوار آسانسور میشدم که برگردم طبقه خودمون همراهم یه دانشجوی پزشکی سوار شد.(یه دختر مو طلایی). من گفتم طبقه 2 باید پیاده شم. اون خندید و گفت: حالا یه سر بیا اونورا!
طبقه 2 رو رد کردیم ..با سرعت.. برا اولین بار فضای سیاه بالا سرمون رو کامل میدیدم. آسانسور توقف نکرد شتاب گرفت. من ترسیدم.قلبم اذیت میشد. گفتم چرا به هیچی بند نیست ؟کجا میره؟ بازم خندید.گفت: میره تا یه فاصله ای. بعد از شتاب میفته و ما برمیگردیم طبقه 3. تو همین فاصله آسانسور از شتاب افتاد.قلبم درد گرفت.به سمت پایین شتاب گرفت. گفتم اینجوری بخوریم زمین که له میشیم! بازم خندید لعنتی.
وقتی رسید طبقه 3 به آروم ترین شکل ممکن وایساد. نمیفهمیدم چطوری. توضیحتی داد بهم که یادم نیس.
چیز خاصی هم از اونجا یادم نمونده جز اینکه اونا اتاق مجزا داشتن!
خلاصه تصمیم گرفتم برگردم. ولی همه چی تو طبقه 2 بهم ریخته بود. همه جاهاشونو گم کرده بودن. قالیچه ها داش تبدیل به تار و پود میشد... من میدویدم یهو متوجه شدم طبقه 2 داره میچرخه...داشت زیر طبقه 3 بسرعت طوری میچرخید که فضا هر از گاه معلوم میشد...قالیچه های معلق تو فضاکه تنها کفی طبقه بودن بالا و پایین میرفتن...بعد من گیج شدم...فقط یه جوجه میدیدم که داشتن با یه پوشش پلاستیک مانند می پوشوندنش.. بعد آروم تر شدم. دیدم دارن دونه دونه پلاستیک های روی بدن جوجه رو بر میدارن...خوشحال بودن! بعد یهو متوجه شدم که هستم! یه جای دیگه! انگار به خودم نگاه میکردم. خودم یه مرد بودم! حول و حوش 35-40 ساله با پیشونی بلند .نسبتا بور.و کمی کچل. طبقه 3 بودم! فیلسوف بودم! اینبار طبقه 3 آسمون داشت.دریا داست. من در حال ماهیگیری بودم... خیلی آروم بودم!
پ.ن1: تو خوابهای من خیلی وقتها هیجان شدید با آسانسوری تداعی میشه که از سقف میزنه بیرون و همه گیر و واگیراش رها میشه.میره بالا با شتاب و بعد میخواد سقوط کنه...تو خواب اون حسی رو دارم که تو شهر بازی سوار کشتی صبا میشیم! قلبه میخواد بترکه!
پ.ن2:من کلا علاقه چندانی به نژاد بلوند ندارم. ولی تو خواب زیاد آدمای بلوند می بینم!
شیوا میگه مشکل اینجاس که ما ایرانیا یه جورایی اشباع شده ایم. واسه همین تو جو و هیجان فیلم قرار نمیگیریم. یارو هرچی میگه میگیم خوب اینارو که مام میدونیم کشفتون چیه؟ این راز که میگین چیه؟
منم میگم بابا همه حرفاشون درست ولی مشکل تک نگری مدیتیشن قضیه است... یارو میگه به هیچ عنوان به غم اجازه ورود نده وقتی اومد بپر یه موسیقی شاد بذار تا بهش فک نکنی... من میگم وقتی خواهره زنگ میزنه گریه میکنه.۲ساعت هم میخواد درد دل کنه من گوشی رو قطع کنم بپرم یه موسیقی شاد گوش کنم؟... میدونی همه اینا که میگن درست...ولی آنچنان روحیه دورو بریامون داغونه که بخوای نخوای غم و بدهکاری و بدبختی همه طرفتو گرفته... ما هم که مثل اون اروپایی خوشکلا نمیتونیم چشممونو رو غم همسایه هه هم ببندیم چه رسد به خونواده...یکی گفت باید به همه یا داد مدیتیت کنن... گفتم چقدر قشنگ میشه اگه پا تلفن وسط گریه های خواهره یا درد دل فلان دوسته برگردم بگم :ببین برو فلان فیلم رو بگیر ببین . خوب کاری نداری ؟من باید برم جواد یساری!! گوش کنم!!!
و همه خانومها رو با توجه به جایگاه و شکلشون پرنده می بینن. حالا از مرغ عشق گرفته تا امثال بنده که گنجیشک نامیده میشیم!! و البته مشاهده شده که بعضی ها هم شترمرغ نام گرفتن !!![]()
من هم عین یه بانوی محترم به جای مخالفت به اعتقادشون احترام گذاشتم و در عوض الان مدتهاست که حسابی از این نظریه پردازی سوءاستفاده می کنم.
مثلا هر وقت یه اشتباهی تو کار میکنم و با اعتراض مواجه میشم میگم: آخه از یه پرنده داروینی چه انتظاری دارین؟!
من هنوز تا تکاملم کلی فاصله است...![]()
اونوقته که حس میکنم آقایون از بیان نظریشون به شدت پشیمونن!![]()
![]()
بعضی چیزا رو نمیشه با منطق ریاضی سنجید.
باید بذاری حست کار خودشو بکنه...