تبليغاتX
شوکولات تلخ
ترس از چی؟
"حسرت نبرم به خواب آن مرداب       که آرام درون دشت شب خفته است

دریـایـم و نیست باکــم از توفـان        دریا همه عمـر خوابش آشفتـه است "

                                                                                                     شفیعی کدکنی        

                                                                            

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 7:35 PM توسط خودم |

تحمیل!
فکر کن مجبور باشی بشینی پا تلفن ( یکی از مسخره ترین و سرد ترین وسایل ارتباطی) ودر گوش یه آدم نه چندان آشنا خصلت های خودتو جار بزنی! از زندگی روزمره ات بگی و اینکه چی دوس داری از چی بدت میاد!!!(چیزایی که هوز خودتم کامل کشف نکردی) و حس کنی طرف اون ور خط یه دفتر یادداشت داره که همه حرفاتو مینویسه که لابد بعدا ببره به عنوان سند بده  دفترخونه قانونیش کنن تو هم بری پاش انگشت بزنی و امضا کنی!!

اوغ...نفرت انگیزه...همه وجود آدم میره زیر سوال...

اینجوری فقط دارم از خودم متنفر میشم...

                                                                                   ...I cut it                                                                            

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 4:52 PM توسط خودم |

دعای صبحگاهی من
خدایا

اراده ام را تقویت کن.

به من آرامش ببخش.

روح سرکشم را آرام نگه دار تا زمانی که به سرکشی نیاز دارم!

چهره و مهمتر از اون اخلاقم رو جوون نگه دار.

خصلت شاد کردن دیگران رو ازم نگیر.

چشم هام رو رازدارم کن!

....................

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:13 PM توسط خودم |

این یه پست خصوصیه!

این یه پست خصوصیه

از اون جائیکه من بعضی وقتا انقدر به مسائل مختلف همزمان فکر میکنم که نمی تونم خیلی سوالات رو درست جواب بدم می نویسم.

این جواب سوالیه که یه دوست امروز راجع به پست قبل ازم پرسید. و فقط یک کلمه جواب گرفت و من حس کردم شاید باور نکرد....

 

دوست عزیز این مسیر که ازش حرف زدم کلان تر از اونه که بخوای یه خرد رو بهش نسبت بدی...حالا هر چقدر هم این خرد در حد خرد های دیگهء زندگی کلان باشه.

بحث من از مسیر اون ذهنیت و تفکریه که همه این خرد هارو باعث شده.

یادته پارسال یه روز تو تاتر شهر بحث رویا وهدف داشتن بینمون بود؟ یادته گفتی همه این چیزایی که داری بخاطر رویاهاته؟   تو نمی دونستی تو سر من داشت چی می گذشت. فقط همینو میگم که اون روزا من بد قاطی بودم.گفتی رویاهات به اینجا رسوندتت. من تلخم بود. گفتم ولی من دیگه رویا ندارم.گفتم هر کاری هم میکنم بخاطر ریشه است.بخاطر خونوادس. گفتی یعنی اینکه تو شب بیرون از خونه  نمی مونی علتش خودت نیستی؟ گفتم نه خونوادمه.... راست می گفتم. واقعا اون دوره هر کار مثبتی که میکردم به خاطر خونواده و هر کار منفی که نمی کردم هم بخاطر اونا بود. خودم هیچی نبودم. هدف نداشتم. رویا نداشتم.

 اون تفکر لعنتی که سر یه سری مسائل به جونم افتاده بود پرتم کرد تو مسیری که مال من نبود.

بی هدفی حتی واسه یه مدت کوتاه آدمو نابود می کنه.

 حالا اوضاع خیلی بهتره. فقط من بیشتر از اونی که واسم لازم بود صدمه روحی دیدم.

اون موضوعی که امروز ازم سوال کردی فقط نتیجه این تفکر بود... بی هدفی...می فهمی که چی میگم؟ آدم وقتی بدونه چی از خودش میخواد به این راحتی کاری نمیکنه که بعد باعث بشه خودشو سرزنش کنه.

من فراموش کرده بودم که ممکنه حالا حالا ها زنده باشم و مجبور بشم به اطرافیان و خدای خودم گزارش کارهای زندگیمو بدم...گزارش پیشرفتم...برنامه های آیندم!!!!!!

من حتی بلد نبودم مثل بعضی ها در لحظه زندگی کنم!!!!  من شاد نبودم تو این مدت. شاید علتش هم این بود که خدا بچه هاشو انقدرا راحت ول نمیکنه...

ولی حس میکنم داره تموم میشه... تلنگر های اخیر  بیشتر شبیه جفتک بوده...

من دوباره مثل همون روزا ( پارسال رو میگم) دارم فکر میکنم به زندگی کردن ، رویا ساختن...

 تو هم واسه من دعا کن...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:19 PM توسط خودم |

"من"

چند وقتیه به طرز وحشیانه ای دنبال خودم میگردم.

گاهی انقدر وحشتناک می گردم که از خودم می ترسم.

همه جا می گردم...تو تخت ، تو چشمای آدما، تو عکس هام، تو جملاتم، تو کتابها...تو برخورد دوستام...

یه چی گم شده! یه چیزی از من گم شده...

من دروغ گفتم. اشتباه کردم. مسیر نمی تونه درست باشه. یا... این مسیر من نیست.

یه چیزایی تو راه جا مونده. گمشون کردم...

من اون چیزایی که از دست دادمو دوست داشتم. سر در گم شدم...

من خودمو نمیشناسم. این "من" نگران کننده است.

این"من" وحشیه...قانون نداره...بی پرواست.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:11 AM توسط خودم |