تبليغاتX
شوکولات تلخ
مملکت ما!!!!
دیروز یه کشف جدید کردم.با همه وجودم ها. نه بر اساس گفته ها و شنفته ها!

در مملکت ما زیبایی جرم است!

توصیه نامه ای برای همه: زشت باشید! زشت بپوشید. زشت بگردید تا شهروند خوبی باشید.

توصیه نامه ای برای خودم: از این به بعد گونی میپوشی.خودتو به نهایت بد لباسی میرسونی.تا اگه خواستی بری برای قراردادبستن یا تسویه حساب یهو ابر و باد و مه و خورشید و فلک با ماشین سبز رنگشون! از راه نرسن و از کار و زندگی نندازنت...

یه کوچولو هم برای اتاق ۳۲۱: استاد ما خیلی مخلصیم. ولی علت نظر گذاشتن خودتون رو ننوشتید ها!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 10:47 PM توسط خودم |

وجودم زهرآلود گشته.

 چهره ام می خــندد.

چند نفر در من زندگی می کنند؟!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 7:59 PM توسط خودم |

من سرشارم از زنانگی...

و سرشارم از تعهدات...

و سرشارم از باکرگی...

چه کنم با این همه تناقض........!!!

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 3:38 PM توسط خودم |

...
من یه آشغال بی اراده ام...

     عادتم می دهند٬

     ترکـم  می دهند!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 6:37 PM توسط خودم |

کار من!
یا هیچ کاری نیست. یا خیلی کار هست....

*با یه جفت دست چند تا هندونه میشه ورداشت؟!!!

*در طول سال چه مدت هندونه تو بازاره؟!!!

*  تو اون مدت چند بار پیش میاد که یه وانت ببینین  گوشه خیابون که هم هندونه هاش خوبه هم خیلی ارزون؟!!!!

*ماشین هم ندارین مثلا....چه شود!!!!!!

*یه کم هم طمع کارید...یا مثلا هندونه خیلی دوست دارین...یا پول ندارین هندونه گرون بخرین!!!

من خیلی خسته ام...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 5:24 PM توسط خودم |

خلق کردن
یه نرم افزار مرتبط با کارم نصب کردم که خیلی قابلیت های غیر کاری داره...!!!! مثلا من یه روزه که دارم ازش برای خلق همسر دلخواهم استفاده میکنم...! ولی نمیتونم حالت چشمایی رو که میخوام در بیارم....یعنی اگه خدا هم قرار بود کسی رو خلق کنه که با همه فرق داشته باشه و عاشقونه دوسش داشته باشه بازم تو روز هفتم کار خلقت رو تموم میکرد؟!!!!  

* کار سختیه..همون بهتر که گردن خودمون ننداخته!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 5:45 PM توسط خودم |

چند تا آدم واقعا متعهد به انسانیت میشناسید؟!!!
بابا رو تازه از اتاق عمل آورده بودن...حالشون خوب نبود و من می دونستم این حالت طبیعی نیست. خیلی نگران بودم. یکی از پزشکای سوپروایزر(نمیدونم درست گفتم یا نه!)  اومد و دید یه کار بعد از عمل رو که تو برگه بابا نوشته نجام ندادن. صداشون کرد و اعتراض کرد اونا هم گفتن که زود میان....!!!!

یه ربع گذشت و من شدیدا نگران بودم چون سرم بابا رو هم باز کرده بودن و رفته بودن که بیان!!!! مثل احمقا هم مدام یاد اعتراض پرستارها به رفتار بد و عجولانه همراهان مریضا تو تلویزیون میفتادم و سعی میکردم آروم باشم و بابای طفلکم رو هم آروم نگه دارم! خلاصه صبرم تموم شد به جای زدن زنگ رفتم سراغشون. صدامو کاملا کنترل شده و آروم نگه داشتم و با لبخند گفتم: اینجا کسی به مریض ما نمیرسه ها.   آقایی که مسئول پدر بنده بودن و روی صندلی پای کامپیوتر نشسته بودن یهو با عصبانیت سرم داد کشیدن: خانوم صبر داشته باشید دیگه ما هم کار داریم!

من واقعا دوست دارم بدونم کار این بزرگان چیه؟!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 8:41 PM توسط خودم |