تبليغاتX
شوکولات تلخ
دلتنگم.دلتنگم.خیلی دلتنگم.....

خوب می دونم چرا دلتنگم....

همیشه فکر میکردم اینکه آدم دلتنگ باشه و ندونه چرا خیلی بدتره .ولی حالا حس میکنم بدترین حالت اینه که بدونی چرا دلتنگی و بدونی که این دلتنگی واسه همیشه باهات می مونه........

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:30 AM توسط خودم |

من یه غورباقه سبز درختی هستم که هر از گاه از درخت میاد یایین و میره میچسبه به شیشه ینجره خونه ها وزرق وبرق داخل رو دید میزنه...

ولی این غورباقه هه یه کم باهوش تر از همنوعاشه.چون میدونه اگه بره تو زود خشک می شه و می میره...

شایدم علتش باهوش بودنش نباشه....شاید هنوز به اندازه کافی وسوسه نشده.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:28 AM توسط خودم |

مرشد و مارگریتا رو یادته؟

مارگریتا چطور بود؟دوسش داشتی؟عشقشو؟خشونتشو؟ساحره شدنشو؟

دوسش داشتی؟

فکر کنم آره.با همه دوستی که با شیطان کرد بازم دوسش داشتم...آره خیلی دوسش داشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:31 PM توسط خودم |

بربگشتم
دنیا هم کاراش عجیبه ها...

انگاری بیشتر با اونایی هست که هر آن ممکنه "بای بای دنیا "بگن و برن...

تو اوج نا امیدیت دستاشو میندازه دور بدنت و میگه:"با من باش"!!!

آدم می مونه چی بگه...به یه دوست پسر با سیاست چی میشه گفت؟!جز اینکه لبخند بزنی و اطاعت کنی!!!

بعضی وقتا به سرم میزنه منم تلافی کنم و بگم:تا وقتی دستات دور بدنمه باهاتم .ول کنی منم بیخیال زندگی میشم.

بعد به خودم میگم: نه بابا همه لذتش به همین بازیاشه....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:17 PM توسط خودم |