وضع عجیبی موقع خوندنش پیدا کردم.تقریبا مثل وقتی که "۱۹۸۴"ارول رو میخوندم...
وقتی شروع به خوندن میکنم به شدت درگیر میشم طوری که نمی تونم راحت دست از خوندن بکشم.ولی وقتی کاری پیش میاد و کتاب رو کنار میذارم به شدت از برگشتن سر کتاب فرار میکنم....
هر بار باید خودم رو به خوندن مجبور کنم...و به کنار گذاشتنش واسه پرداختن به کارای روزانه ...
خیلی با اعصابم بازی میکنه...
یعنی کار منه یا کار دنیا؟!!!
شایدم خود عقایدمه که داره بهم خیانت میکنه...
فکر من هنوز عوض نشده ولی دارم برخلاف اونچه فکر می کنم عمل می کنم...
هیچکدوم هم عمدی نیست...
یه جورایی اصلا انگاری دلم داره به مبارزه عقلم میره!!
انگاری بعد سالها پنهانی قدرت گرفته و داره دودمان من و عقلم رو یه جا بر باد میده...حتی تو تخیلم هم نمیگنجید که دلم تا این حدخطرناک باشه.من احمق رو بگو که سالهاس فکر میکنم تو همون بچگی مصلوبش کردم!ولی به نظر میرسه تو همه سالهای خاموشیش داشته به دقت به حرفا و فلسفه بافی های من و منطقم گوش میکرده و نقشه بیچاره کردنمونو می کشیده....
کاریش نمیشه کرد!!!یکی از کارایی که دلها خوب بلدن انتقام گرفتنه...
کاشکی دوام بیاره وجودم جنگ این دو قدرت رو.....!!!!!!!
حالا چرا سعید؟!!!!!!!!!!!اصلا عید ممد فطر مبارک![]()
آخ جون ۳ روز تعطیلی .با جمعه شد ۴ تا......
یکی نیس به من بگه تو رو سننه.......!