بلاگفای عزیز
دیروز بلاگفا واسه اولین بار یه حال خفن بهم داد

یه کار طراحی کارت ویزیت داشتم که باید امروز صبح تحویل میدادم...طبق معمول دقیقه ۹۰ بودن کار دستم داد و شب تازه یادم افتاد که ویندوزم فارسی نیست!!!خلاصه مونده بودم که محیط فارسی واسه تایپ نصفه شبی از کجا گیر بیارم که یهو لامپ مخم ترکید و یاد بلاگفای عزیز افتادم!!!!!!بغیشم که خوب با پرینت اسکرین و فتو شاپ ردیف کردم.

خلاصه دیشب بر عکس همیشه به جا بد و بیراه گفتن بهش هی قربون صدقش می رفتم.....اخی طفلی چقد این ۲ ماهه ازم فحش خورده بود.....!

+
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت
10:53 PM توسط خودم
|
آشپزیم هیچ وقت خوب نبود...........................
نه قورمه سبزی رو خوب می پزم نه جمله ها رو.....!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت
7:3 PM توسط خودم
|
"روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید...."
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت
11:20 PM توسط خودم
|
وقتی دارم در مورد خودم با یه جفت گوش و یه جفت چشم حرف میزنم(حالا هر حرفی که باشه)یه احساس نا امنی خاص بهم دست میده...
انگاری هیچ اعتمادی به موجودی که یک جفت چشم و یک جفت گوش سالم داره و میتونه حرف بزنه وجود نداره...
بعضی وقتاهمین ترس باعث میشه حرفامو نیمه کاره ول کنم.و بعضی وقتا هم موضوع رو به سرعت عوض میکنم یا در وضعیتی که به شدت به درد دل احتیاج دارم واسهء پشیمون نشدن از حرف زدن به حرفای مزخرف خاله زنکی رو میارم که جلو اون حرفایی رو که تو گلوم گیر کرده و میخواد بزنه بیرون بگیره.
وقتی بعد از اون حرفای خاله زنکی که حتی کمترین قسمت ذهنمو هم مشغول نکرده به اون یه جفت چشم نگاه میکنم حس می کنم همون طوری بهم نگاه میکنن که خودم معمولا به اطرافیانم....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت
4:22 PM توسط خودم
|
ما هیچ نمی دانستیم و هنوز هم....
به همراه شاتوبریان فلسفه می بافتیم ونمی دانستیم که با شکم پر فلسفه نمی بافند.................
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت
11:17 PM توسط خودم
|
سالها در خواب زندگی کردم و زندگی خوابم را ربود...
چه حسود است زندگی...!
هنوز هم هیچ تعلقی نیست.بی تعلق زندگی کردن سخت است...و گریزی نیست.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت
8:28 PM توسط خودم
|
فیلم فارسی
اینجوری عادتمون دادن یا ناخوداگاه جمعیمونه نمیدونم...در هر حال هممون یه جورایی نویسنده فیلمنامه های فیلم فارسی هستیم....
-دارم کتاب میخونم.یکی از شخصیت های اصلی گور به گور می شه.تا ته کتاب انتظار دارم یهو سر و کلش پیدا شه....
-یه روز صبح از خواب بیدار میشم.برادرم میگه آماده شو بریم خونه فلان دوستمون الان بچه ها زنگ زدن گفتن تصادف کرده مرده!!! تا مجلس سومش منتظرم یکی بیاد بگه این یه شوخی مسخره بود!!!!!!
-زندگی داره بابای خودمو خونوادمو در میاره .من امیدوارم به زودی همه چی درست بشه و در کنار هم به خوبی و خوشی تا ابد زندگی کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-ریشه یابی به همراه نتیجه گیری: بچه جیغیل که بودم فکر می کردم بزرگ که بشم یه دختر خیلی خوشگل و خوش هیکل میشم!(عین فیلم فارسی که توش یه دختر بچه کج و کوله رو میارن بعد بزرگیش یهو میشه الاههء زیبایی!!!)
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت
6:15 PM توسط خودم
|
راههای رسیدن به خدا
با یکی از دوستام تو کافی شاپ نشسته بودیم.میز کناریمون یه آقا پسری در حال زدن مخ یه دختر خانوم بود....آقا پسر مدام راجع به خدا و راههای رسیدن به خدا صحبت میکرد.دختر خانوم هم که یه دختر چادری با چهره معصومی بود(بر خلاف آقا پسر) محو صحبتهای بی پایهء آقا پسر بود و مرتب سرشو به نشونه تایید تکون می داد..... و من مونده بودم که از خدا میشه به زن رسید یا از زن به خدا؟!!!!!!!!
پ.ن:(البته می دونم گوش کردن به حرف مردم کار خیلی زشتیه!!!!
ولی کسی چه میدونه شاید از این راه هم بشه به خدا رسید!!!!!!!)
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت
2:2 PM توسط خودم
|
خالتور
یه مرغ نازی داشتم خیلی دوسش میداشتم.
الاغ اومد و بردش!!!!!! سرپا نشست و خوردش...
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت
9:13 PM توسط خودم
|
دلم میخواد تلخ ننویسم ولی تلخی زندگی داره به سرعت به همه سوراخ سنبه های وجودم نقب میزنه.. . . . .
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت
9:11 PM توسط خودم
|