تبليغاتX
شوکولات تلخ
...نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:50 PM توسط خودم |

از بچگی یادمون دادن که نباید حرف بد بزنیم.بزرگتر که شدیم فهمیدیم این خانوم هان که نباید حرف بد بزنن(حتی نباید حرف بد بلد باشن!!!)

حرفی نیست.در بست قبول داریم حرف بزرگتر هارو.....

فقط الان قسمتهای آنیما زدهء وجودم به شدت فعال شده....یکی جلو دهن منو بگیره!!!!!!!

(.........................................................................................................................)

خودسانسوری رو حال کردین؟!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 11:3 PM توسط خودم |

یه مطلب طولانی نوشتم بلاگفای عزیز نیاوردش....!!!حوصله ندارم از اول بنویسم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 10:6 AM توسط خودم |

از ماست که بر ماست...........................

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 5:48 PM توسط خودم |

قصه شب
میخوام یه قصه تعریف کنم که شاید ته نداشته باشه....

یه زمانی تو یه منطقه کویری که از هیچ طرف به آب نمی رسید یه ناخدا زندگی میکرد.

ناخدای قصه ما کشتی نداشت.هیچ وقت کشتی نداشت همونطوری که هیچوقت هم خدمه نداشت. این ناخدا حتی هیچ وقت دریا رو ندیده بود....ولی به هرحال اون یه نخدای کارکشته بود...

کار ناخدا این بود که صبحها از خواب پا شه صبحونه بخوره و منتظر بمونه تا وقت ناهار برسه.

بعد از ناهار هم منتظر شام می نشست. بعد از شام هم می خوابید....

ناخدای قصه ما ناخدای بزرگی بود.................................................. .

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:7 AM توسط خودم |

اگه یه شمشیر داشتم و آدم کشتن هم قصاص نداش بعضی ها رو حتمی می کشتم...

بابا نا سلامتی گفتن آدم نکشید نگفتن که هر چی شبیه آدمه نکشین...!!!!!

من دلم شمشیر میخواااااااااااااااااااد .یه شمشیر بدین به من. قول می دم باهاش آدم نکشم!!!!

باور کنین فقط می خوام باهاش در پاکت نامه باز کنم!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:23 PM توسط خودم |

تربیت نا متناسب با جامعه!
امروز موقع برگشتن از سر کار خسته و کوفته سرمو انداخته بودم پایین و تو هپروت خودم در حال پیاده روی سمت ایستگاه تاکسی بودم که یهو متوجه شدم یه اقای جوونی با یه لبخند داره میاد سمتم.سعی کردم از سر راهش برم کنار برم که خیلی جدی صدام کرد.

=خانوم ببخشید من داشتم از دور میومدم نتونستم تو ترافیک پارک کنم متاسفانه.

من از همه جا بی خبرم انگاری مشکلی برا آقا پیش اومده وایسادم ببینم چی شده!

=خانوم من از همون دور از تیپ و قیافه و منش راه رفتن شما خوشم اومد فقط متاسفانه جا پارک نبود مجبور شدم اینجا نگه دارم!!!

مونده بودم چی بگم بهش!انگاری منتظر بود کلی ذوق کنم و بپرم تو ماشینش و...!!!!

ولی چیزی نگفتم.فقط راهمو کشیدم و رفتم.و تا خود خونه تو این فکر بودم که چرا سالهاست هر مردی از م میپرسه ساعت چنده وا میستم و خیلی محترمانه ساعت رو اعلام می کنم و اجاه میدم آقایون محترم از فرصت استفاده کنن و با چشماشون تک تک اعضای بدنم رو سانت بزنن.که چی؟!!!مبادا یه نفر این وسط واقعا بخواد بدونه ساعت چنده و من با اخم کردن و گذشتن به یه انسان واقعی توهین کنم!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:21 PM توسط خودم |

یعنی گیاه ها هم حس دارن؟

یعنی ممکنه یه گیاه بخاطر آدم نبودن حسرت بخوره؟

یا مثلا یه گیاه همه عمرش تو ترس از لگد شدن بگذره؟!!!!!


+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:43 PM توسط خودم |

زندگی زیباست...مشکل از ماست...

زندگی پر از رمز و راز.ما هم همینطور...

زندگی کشف نشده است.خیلی از ما هم...

چرا زیبایی ما از بین رفته ولی زندگی همچنان زیباست؟!

--تفکر فازی شوکولات...تفکر فازی..مزخرف ننویس!

+متشکرم از محبتتون...فکرمی کردم دارم فکر می کنم!!!!

--شرمنده ولی حس کردم داری ادای شاعرهارو در میاری.داش حالم بهم می خورد نتونستم هیچی نگم!!!!!

+بازم مرسی! اگه گذاشتی این احساسات من یه کم خودنمایی کنه...!!!!!

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:32 PM توسط خودم |

لیمو شیرین
زندگی مثل خوردن یه گونی لیمو شیرین می مونه.

بعضی هاش تلخ و بعضی هاش شیرینه.ولی حتی اونی هم که خیلی شیرینه تهش تلخه.

شیرینی زندگی هم مثل شیرینی لیمو شیرین آدمو گول میزنه...

من هیچ وقت لیمو شیرین دوست نداشتم.

همیشه لیمو ترش رو ترجیح میدادم.چون اول و آخرش یه مزه میده.صادق صادقه...!

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 10:31 PM توسط خودم |

حیرانی
دیروز یکی از بچه ها به محض اینکه وارد دفتر شد با شوق خاصی داد زد من عروسی کردم.با وجودی که میدونستم عروسیش نزدیکه با تعجب گفتم جدی میگی؟اونم حلقه و ساعتشو نشونم داد و گفت ایناهاش ببین(انگاری داش همسرشو نشونم میداد!!!!)

به هر حال نمی دونم چه مرگم شده بود که اونجوری بهت زده نگاش میکردم!!طوری که فهمید و سریع بحث رو عوض کرد.منم برا خالی نبودن عریضه بهش تبریک گفتم و شیرینی خواستم...!

نمی دونم چرا این روزا خبرای ازدواج دوستام خوشحالم نمیکنه!انگاری وحی نازل شده که ازدواج یعنی بدبختی...

شایدم از عوض شدن اخلاق دوستام می ترسم...خودمم نمی دونم والا!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:30 PM توسط خودم |

شروع نامه
سلام.نمیدونم به کی ! ولی به هر حال عادت دیگه.چه میشه کرد؟

امروز هم یه روزیه مثل بقیه روزا با این تفاوت که من یهو بی مقدمه تصمیم گرفتم یه وبلاگ داشته باشم...فعلا همه چیش رو هواس الا اسمش چون اسمش یهویی نبود.خوب دیگه من واقعا یه شوکولات تلخم.

در ضمن خدا عاقبت من و این وبلاگ و ختم به خیر کنه...!


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 8:27 PM توسط خودم |