خسته شدم... خسته شدم از این تنش انتخاباتی...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت
2:7 AM توسط خودم
|
یه وقتی یه دختری
یه وقتی ٬یه دختری٬ یه چیزایی رو به بازی گرفت...
یه وقتی٬ یه دختری٬ یه چیزایی رو از دست داد...
یه وقتی٬ یه دختری٬ یه احمقی٬ یه کودنی ٬ فهمید٬ که دیگه خیلی دیر شده بود...
حالا پشیمونه...
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت
11:54 PM توسط خودم
|
کابوس
هر شب یه موضوع ثابت... فقط نقش های جانبی تغییر می کنند. داستان عوض میشه... ولی همیشه به یه جا ختم میشه. همیشه آخرش یه اتفاق ثابت میفته. عین مجموعه کایوت و رودرانر میمونه. ولی کاش میشد بهش خندید...
همیشه با عرق سرد ریختن و از خواب پریدن تموم میشه.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت
11:21 AM توسط خودم
|
نعشوقه
در مصرع زیر نعشوقه اشاره به کدام یک از گزینه های زیر دارد؟
" ای که از کوچه نعشوقه ما میگذری"
۱) معشوقه ای که نعشه است
۲) معشوقه ای که نعشش رو میبرند
۳) معشوقه ای که دیگر معشوقه نیست
۴) اشاره به چیز خاصی ندارد
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت
1:11 PM توسط خودم
|
این سرما رو از کجا آورده بود؟
سرمای وجودش از تک تک جملاتش میدوید زیر پوستم... کم کم یخ میزدم. حتی وقتی موضوع صحبتش گرم بود و حالو هوای قشنگی داشت... نیازی نبود به چشماش نگاه کنم. می دونستم اونا هم کلی به سرمازدگیم اضافه میکنه...
گه گاه فکر میکردم شاید این همه سرما از وجود خودم باشه... ولی نه ... من خوب میدونم خون گرم که میدوه زیر پوست و لپ آدم رو گلی میکنه و باعث میشه خجالت بکشی و نتونی حرف بزنی چیه...
وقتی که یه دوست مهربون تو چشمات نگاه میکنه و میخنده و نمیتونی نخندی ...
وقتی یکی داره با همه وجودش واست یه خاطره تعریف میکنه انگاری که تو تنها کسی هستی که اینو بهت میگه...
دستاش با کندی خاصی جابجا میشد... یه طمئنینه خاص که وادارت میکرد صحبت هاشو فراموش کنی و ببینی دستش کجا میشینه... هرچند که اغلب بعد از طی یه فاصله کوتاه ولی طولانی مدت برمیگشت سر جای اولش، اغلب زیر چونه!
مکث های بین جملاتش حوسمو پرت میکرد و چشام می رفت دنبال آدمای خیابون که هر کدوم تو فکر خودشون غرق بودن و بچه هایی که جلو ویترن مغازه ها مکث کرده بودن و یه دستشون داشت کنده میشد!
میدونستم دوست داره وقتی حرف میزنه محو صحبتش بشم... حق داشت. ولی من ذهن خیلی بازیگوشی دارم. واسه مجذوب کردن من باید سخنران خوبی بود. زود خسته میشم...
انگار که میدونست خسته میشم. یا شاید نه... میزد به شوخی... خیلی گرم نمیشد... نه. بازم ذهنم میپرید.
ازم خسته میشد. حق داشت... حس میکردم از طبقه بالایی یخچال خونمون هم سرد ترم...
آدما گه گاه اینجورین.
شناختن آدما رو دوس دارم. ولی عادت کردن بهشون بدون دوست داشتن اشتباهه....
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت
5:25 PM توسط خودم
|
دخترک افسانه میبافد...
تو آراگورن ٬من گندالف... نه نه . تو آراگورن من بانو گالادریل... آره اینجوری خوبه!
فقط یه چیزی... آخه میدونی من دلم همیشه یه جورایی واسه اسمیگل میسوخته... آرون هم عشقشو دوس دارم... ولی نه من همون بانو گالادریل... تو هم آراگورن!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت
0:50 AM توسط خودم
|
...
این انتخابات کوفتی کم کم داره میره رو اعصابم... قبلا ها فقط وقتی یه تصمیم شخصی و مستقیم داشتم قاطی میکردم و گیج میزدم از یه ماه قبلش... حالا باید واسه چیزی حرص بخورم که نقشم توش در حد یه نخود سیاه تو جیب یکی از بازیگرای سیاهی لشگره!!
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت
8:59 PM توسط خودم
|
با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
و طبق معمول ولنتاین سر میرسه... و این بچه مجرد به فکر فرو میره!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت
10:50 PM توسط خودم
|
ایده آل های من
هیچ چیز ثابتی وجود ندارد!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت
10:16 PM توسط خودم
|
این اضطراب کار خراب کن لعنتی...
وقتی بحث تصمیم گیری برای کاری مهم پیش میاد حسابی پریشان حال میشم... ضربان قلبم تند میشه و این اضطراب و تپش قلب ممکنه به بالاتر از یک هفته هم برسه...
نتیجه؟!!! نه نتیجه ای در کار نیست... این وضع انقدر ادامه پیدا میکنه و آزار دهنده میشه که به خواب هام هم نفوذ میکنه.کابوس های شبانه. از خواب پریدن! تپش قلب! سردرد های عصبی! اونوقت واسه اینکه زنده بمونم صورت مساله رو پاک میکنم! و همچنان تو وضعیت قدیمی درجا میزنم!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت
1:16 PM توسط خودم
|
عصر جمعه ها
-بیا من این شال گردن رو نمیخوام الان!
* سرده... قدم زدی گرمت شده الان وایسیم دوباره سرد میشه.
-نمیخوام. نمیشه. گرممه.
* ؟ میگم الان دوباره سردت میشه.
-اخه یه مشکل دیگه هم دارم. باهاش نمیتونم آبنبات چوبیمو بخورم!!
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت
11:20 PM توسط خودم
|
بر مزار من والس برقصید...
عر زدن ممنوع! ( به خصوص با صدای بلند همراه با کولی بازی)
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت
1:3 PM توسط خودم
|
من کوچیکشونم مثلا" :))
دودلک: میشه یه چی بگم نخندی؟ حالا که می خواد خوش بگذره٬ میشه دوربینتم بیاری؟
اگه چیز میز کریسمسی هم داری بیار٬ که کلی کریسمس بازی کنیم. D:
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت
3:50 PM توسط خودم
|
قدر دنیا رو می دانم!
۳ تا مداد دارم... با طرح پوست گاو ٬ زرافه و گوره خر...
و اون آبنبات چوبی شاهتوتی خوشمزه که فقط مال وقتی که پشت فرمون هستم !
چرا نباید خوشحال و شاد و خندان باشم؟
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت
8:26 PM توسط خودم
|
پدربزرگ مرد. از بس که جان نداشت.
روحش شاد...
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت
8:32 PM توسط خودم
|
رقیب یا رفیق...
اگه تو مسابقه ای ببازی که حتی رقیبت هم سر بردنت شرط بسته٬
بزرگترین بازنده دنیایی!
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت
1:19 PM توسط خودم
|
وقتی کسی که براش احترام قائلی بهت توهین میکنه... شاید بی اینکه متوجه باشه...
غرور میتونه یه خصلت با ارزش باشه وقتی ایجاد احترام میکنه.
و میتونه یه خصلت مخرب باشه وقتی باعث از دست دادن یه دوست میشه...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت
9:24 PM توسط خودم
|
خط قرمز
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ.......................................
( دومیشم رد شد!)
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت
10:14 PM توسط خودم
|
نتیجه گفتمان من و دوسته پیرامون عشوه گری های یوزارسیف!
مخلص کلوم... نتیجه این شد که جناب کارگردان محترم مجموعه باید یه بازیگردان زن رو برای بازی گرفتن از هنرپیشه نقش یوسف پیامبر در نظر میگرفت.
در حال حاضر از بس که این یوزارسیف عشوه گری های مدل زنونه داره کل تاریخ رفته زیر سوال!!
بیشتر به نظر میاد که زلیخا و کل خانوم های مصری رگه های شدیدی از همجنس گرایی داشته باشن... و این همه علاقه آقایون و عزیز مصر هم خوب دیگه.... من که حس نمیکنم بخاطر اخلاق خوب و این حرف و حدیث ها باشه!!!!
خوب یه بازیگردان زن ورمیداشتی میذاشتی چی میشد آخه؟!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت
10:12 AM توسط خودم
|
حواله نمودیم به...یابوی...
...برو بذارتا باد بیاد. برو. دلم موزیک شاد میخواد . برو.
کاسه کوزتو جمع کن برو از این خونه امشب . کاسه کوزتو جمع کن بروکه به خون تو تشنه ام!
دیریم دیم دیم دیم دیمدیمدیدیم دیدیم دیم.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت
6:6 PM توسط خودم
|