تبليغاتX
شوکولات تلخ
و تو ای آسمان٬ چندان که می خواهی ببار!
یه چیزی توی وجود من خورد شده... یه چیز با ارزش...

صدای خورد شدنشو شنیدم... حالا شدیدا احساس خالی بودن میکنم...

دیگه دلم آواز نمیخونه... زل میزنه به دور ها٬ جایی که خبری از هیچ چیزی نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:0 AM توسط خودم |

اگر آن شوالیه...
اگه یه روز یه شوالیه غیور پیدا بشه که بتونه وارد زندگی من بشه باید شوالیه بودن رو تا آخرش درست بازی کنه...!

من مدتهاست که با کلمه ها غریبه شدم... اون چیزی که میشنوم کلمات نیستند... من لحن صدا٬ حالت نگاه٬ و گرمای خون زیر پوست رو میشنوم...

پس نمیشه کسی تا حدی با من صمیمی باشه و بتونه چیزی که براش مهمه رو ازم مخفی کنه.

نه. اونقدرها احمق نیستم...

میتونم پنهان کاریهای خونواده یا دوست ها رو نادیده بگیرم یا با یه لبخند تلخ از کنارش رد بشم...

ولی مطمئنا پنهان کاری شوالیه زندگیمو طاقت نمیارم...

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3:37 PM توسط خودم |

و رنگی نو در اندازیم!
یه نیم متر جا بهت بدن که هم همونجا به کارات برسی. هم غذا بخوری هم کتاب بخونی. هم یه ماهی قرمز کمرنگ گنده که اسمش هست ماهیه زل زل نگات کنه و با صدای حباب گاز زدنش حواستو پرت کنه!

تازه از صبح ساعت ۸ تا ۶ عصر هم حق نداری بری گلاب به رو!!

بساطیه ها...........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 4:4 PM توسط خودم |

موارد مصرف من!
۱.  flash memory دودلك

2. دفترچه خاطرات دانشجويي و غيره

3. غلط گير!

4. refresh حافظه دوستان

...

پ ن: این جا مونده بود: آژانس خصوصی بعضی ها!

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:55 PM توسط خودم |

آیا برق یا آیا تیر چراغ برق؟
جناب دکتر گارگردان تبدیل به دردسر شد!

میگن گلوش گیر کرده...

گفتم: نه.   

جنگ شروع شد.

میترسم کم بیارم...

نمیدونم چرا هر وقت به کسی توجه نمیکنم و برام اهمیت نداره تبدیل میشه به...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:47 PM توسط خودم |

راستی اسمش چی بود؟
اسمشو روی تخته سبز رنگ کلاس نوشت... 

 روبروش نوشت شاگرد اول.

 هنوز اول سال بود...ما خندیدیم.

شاگرد سوم هم نشد...

اواسط ترم اول بود که فکرش پر کشید...

عاشق شده بود.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:42 PM توسط خودم |

روش هاتو درست انتخاب کن
اونی که از خود هدف مهمتره روش های رسیدن بهشه...

یارو تا یه وجبی هدف رسیده٬ نه اصلا تو دستشه٬ کافیه دستشو مشت کنه و بگیردش! ولی یهو با یه اشتباه٬ با یه حرکت غلط واسه همیشه از دستش میده...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:53 PM توسط خودم |

" بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول  طبع مردم صاحب نظر شود"
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:48 AM توسط خودم |

آدمیان را با نگاهت مزه کن
 

جناب دکترکارگردان : فاتحه تئاتر خیلی وقته خونده شده.

من:خوب یعنی باید هیچ کاری نکرد؟ این جوری که آدم هم از بین میره!

جناب دکترکارگردان : شما به اگزیستانسیالیسم اعتقاد داری؟ فلسفه اصلی اگزیستانسیالیم میگه تو آزادی که انتخاب نکنی ولی وقتی انتخاب کردی مسئولی. مثلا تو آزادی که ازدواج نکنی. ولی وقتی ازدواج کردی در قبال همسرت مسئولی...

من:!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ ن : یعنی هیچ مثال دیگه ای دم دستش نبود؟!!

پ ن ۲: باید هیچ کاری نکرد؟=نبايد هيچ كاري كرد؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:13 AM توسط خودم |

دوستان رفتند و مستان میرسند...
 

هوس نیمکت امن و آروم ته کلاس رو کردم. تو دبیرستان...

سرمو بذارم رو میز و مقنعه رو  پهن کنم دور صورتم...

و اون هم نیمکتی همیشگی که شوخی وار و خشن بکوبه رو شونم و بگه: چته تو؟

و من فقط جواب بدم: هیچی. بیخیال.

و همین کافی باشه براش تا نه خودش کاری به کارم داشته باشه. نه اجازه بده بقیه بچه ها با دلسوزی های آزار دهنده بیان سراغم و دستاشونو حلقه کنن دورمو سعی کنن ازم حرف بکشن...!

محکم بشینه سر جاش و هر کی نزدیک شد و پرسید چی شده؟ بگه: هیچی خوابش میاد... یا بگه : سرش درد میکنه.... داره چرت میزنه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:15 PM توسط خودم |

زباله ها

 

ذهن هر آدمي يه زباله دوني بزرگ داره... بعضي خاطرات هيچ وقت به اين زباله دوني نميرن مگر اينكه ويروسي به اين زباله دوني بيفته كه عين سلولهاي سرطاني هي اين بخش رو گسترش بده...اونوقت آدم حتما آلزايمر گرفته.

ولي يه سري خاطره ها هست كه به هر حال جاشون تو اين زباله دونيه...حالا اين وسط يه سري آدم هم مثل من اين زباله دوني مغزشون نشتي داره. و باز هم بعضي مثل من هستن كه كرم مرور كردن خاطرات نشت كرده رو دارن.

و واي به روز اون كسي كه خاطرات بدي رو كه نشت كرده مرور كنه . چون خاطره اي كه 2 بار مرور شه ديگه سالها سمت زباله دوني نميره...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 PM توسط خودم |

خاموش باش، مرغک ِ دريايي!/بگذار در سکوت بماند شب/بگذار در سکوت بميرد شب/بگذار در سکوت سرآيد شب.
 

 

دلخوریها و غصه ها گاهی انقدر تلنبار میشه که فقط یه تلنگر کوچولو نیاز داره واسه سرریز شدن....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:15 PM توسط خودم |

یادت هست؟
بعد مدتها بود...اولین باری که تو نت صحبت میکردیم.

بعد سالها دوری حرفاش ونوع حرف زدنش برام جالب شد....خوب البته  منم عوض شدم.

اونوقتا برام سوال بود چرا اصرار داره دوست هاش حتما خوشگل و خوش هیکل باشن! همیشه فکر میکردم اگه دست خودش بود و دوستی مامانامون و هم محلی بودنمون نبود من جزو انتخاباش نبودم. ولی خودش میگفت تو هم یکی از دوستای خوشگلمی. از بچگی قانونمند و مودب صحبت میکرد. شیطون بود و خوشگل. ولی قدر خودشو نمیدونست...حتی دیده بودم که با پسرهایی کل کل میکرد که ما ترجیح میدادیم از ۶ متریشونم رد نشیم.

با اونا که صحبت میکرد تنها زمانی بود که از حریم ادب خارج میشد...

ازش پرسیده بودم... گفته بود اینا سرگرمین!

مامانش یکی از عزیز ترین معلم هام بود و باباش هم.

باباش وقتی میخواست یه چیزی رو خیلی با تاکید بگه صورتشو میاورد ۲ سانتیمون... عادت کرده بودیم. میدونستیم خصلتشه. با بچه های خودشم اینجوری بود.

حالا سالهاس که هر از گاه مامانو باباشو میبینم. هر بار ذوق میکنم. ولی خودش ...

خوب ما تو یه شهریم ولی اندازه همه شهرای ایران از هم فاصله گرفتیم...شاید اون زمان به هم تحمیل شده بودیم... شاید زندگی سخته!!

دیگه خبری از دوستای خوشگلش نیس... فقط خواهرش و یکی از دوستای قدیمی که قیافه معمولی داشت همچنان باهاشن... میگه ما که نزدیک همیم بیا ببینمت دیگه... دلم میخواد ببینمش.واسه چندمین بار میدونم که یادمون میره باز...

هنوز خوشگله... هنوز دورو برش پره از پسر های خوشتیپ.

به من میگه تو همیشه تو این زمینه کند بودی. میخندم. حق داره.

برق خونده ولی شده گرافیست... میگم پس بلاخره افتادی تو مسیر.

 میگه: باد ما را با خود خواهد برد...

یاد زمانی میفتم که سر کلاس ریاضی شلوغ کرده بودم ولی وقتی معلم برگشته بود فکر کرده بود اونه. ولی چیزی نمیگم.( همیشه بخاطر شیطونیش گناه دیگران به گردنش بود)

یاد سرویس مدرسمون میفتم و سوزن سرمی که با خودش آورده بود و به شونه رانندمون فرو میکرد!

یاد کلاس خصوصی علوم میفتم و معلم هیزمون...

از هیچ کدوم حرفی نمیزنم...

موکولش میکنم به دیداری که شاید...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:59 PM توسط خودم |

بشمار1 ، بشمار 2، بشمار3
صورت مسئله رو پاک کرد...!

شاید منم به خودم زحمت حل کردن ندم. صورت اون یکی مسئله رو پاک کنم...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:34 PM توسط خودم |

پووووف... گندت بزنن دلخوشی
تموم شد... یخ کردم...  دوباره یه چند وقتی میرم تو تعلیق تا ببینم کی یه چالش جدید تو زندگیم درست میشه...

فعلا روزمرگی ذهن رو بچسب ...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:42 PM توسط خودم |

شیرینی ازدواج
آقای بیروح مدام از این ور به اون ور میپرید... بدون آهنگ میرقصید!  برا اولین بار اسم منو با (دابل یای )صمیمیت خطاب کرد!  چشاش برق میزد...  فکر نمیکردم ازدواج رو این آدم انقدر تاثیر بذاره که من مجبور شم کم کم به این فکر باشم که یه اسم جدید براش انتخاب کنم!
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 AM توسط خودم |

نه ، من کم نمیارم...
ندید بدید وقتی بدید...حالا مگه جنگه؟ یه چی تو مایه های مبارزات چریکی.

نخوابیدن هم باحاله ها... بقول دوسته الکل خون آدم میزنه بالا... بازم بد مستی کردی؟ نه فتوشاپم قاطی کرده بود!

pc به فلان رفته... چرا نمیتونی زمان بدی؟ ۲ ساعت دیگه. نه شایدم ۴ ساعت...من نمیدونم! تو رو خدا ببخشید!

کار خودته... من که میگم مبارزست...حالا اگه نکشیدی چی؟   نه من کم نمیارم!

۲ شبه دارم فکر میکنم دودلک و خانوم ماهی اگه جا من بودن چه شکلی میشد. ریسک پذیری!

شایدم مرگ پذیری...

حالا شیر پسته رو بچسب. تو نترکیدی؟ نه این ناهارمه...

هی آقای محبت قیافتو اونجوری نکن که یعنی تو میتونی... بعضی وقتا دلم میخواد نتونم!

نه ، مـن کـــــــــــــم نمیـــــــــارم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:3 PM توسط خودم |

و بدینگونه خوابهای اکسپرسیونیسمی بنده!
کنج دیوار بالای تختم. دقیقا بالای بالشم یه سه تار آویزونه که مال دوره شباب اینجانبه.

 

خواب دیدم میخوام بیدار شم ولی چشمامو که باز میکنم چند تا شب پره زشت و گنده دور سرم میچرخن و به چشمام میخورن...چند تاشون رو با دست زدم و ۲ تاشونم کشتم سرمو چرخوندم و دیدم همشون  از توی  سه تار دارن بیرون میان سعی کردم بلند شم ولی یه شب پره خیلی گنده چسبید به پشت سرم و منو با صورت زد زمین!! بعد با بالهاش صورتمو  پشت سر هم زمین میکوبید... درست انگار روی سرم مضراب ریز گرفته بود....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:2 PM توسط خودم |

شاعر نیستم، شعر رو نمیشناسم ، فروغ رو نمی شناختم...

" او مرا برد به باغ گل سرخ

و به گیسوهای مضطربم در تاریکی، گل سرخی زد..."

زیرک باش، تن به پستی نده، آرام باش، دل به بازی نبند،

همه بازیهایمان بر باد است.

                    عاقبت به خیری سیری چند؟

در باز است. بفرما تو!  وبلاگ عمومی هم مصیبتی است...

" چون قلم اندر نوشتن می شتافت          چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت"

کار کردن از هر وقت دیگه ای سخت تر شده. آقای محبت که میگه تقصیر بهاره، شایدم باشه.

دودلک برعکس من بهار حسابی بهش ساخته.

من ولی ویار گرفتم، مدام هوس پاستیل با طعم های مختلف میکنم...

" من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم      محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

  من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها         توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم "

 این روزا خیلی به خودم گیر میدم، میدونم،

یه چیزی کمه تو زندگیم، شاید یه کم آرامش خاطر...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:49 PM توسط خودم |

...
هر وقت افسار این زندگی کوفتیمو دادن دست خودم یه قدم به نابودی نزدیکترش کردم.

این چه مرضیه که من دارم؟ واسه چی انقدر به نیستی علاقه مندم؟

آخه لعنتی چرا اینقده از پیشرفت کردن فراری هستی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:15 AM توسط خودم |